أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
328
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
درآيد و از بلاها برهى و غمهاى ترا كران آيد « 1 » . بيت بر اسب طرب ز [ ى ] تو دوانيم آخر * بر سر ز رخ تو گل فشانيم آخر جاويد به غمهات « 2 » نمانيم آخر * روزى لمن الملك بخوانيم آخر قصه : پس عزيز با يوسف عتاب كردن گرفت . گفت : ترا بخريدم و خزانهء خود در وجه تو نهادم و ترا در حرم « 3 » خود راه دادم ، شايد كى تو مرا خيانت كنى ؟ يوسف « 4 » جواب داد « 5 » : « هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي . » « 1 - » من از خود چون پسندم « 6 » كى كار « 7 » بد كنم و قصد هلاك خود كنم ، او مرا به خود دعوت كرد و آهنگ كيد و حيلت كرد . عزيز گفت : گواه دارى بدينچ مىگويى ؟ يوسف بازپس « 8 » نگرست گفت : درين خانه همين كودك چهارماهه بود ، گواى « 9 » من اوست . عزيز گفت : كودك چهارماهه سخن چون « 10 » گويد ؟ گفت : اگر ملك تعالى خواهد كى برائت ساحت من پيدا كند قادر است كى زبان گنگ او گويا كند . عزيز روى به « 11 » كودك گردانيد « 12 » و گفت : تو چه گويى ؟ گفت « 13 » : « وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها . » « 2 - » الآية بترجمتها . اگر زليخا دانستى كى گواه حاضر است با يوسف اين مراودت نكردى ، بنده اگر دانستى كى گواه حاضر است با حق اين مخالفت نكردى . « ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ . » « 3 - » اى زليخا يوسف را دعوت مكن كى آن كودك چهارماهه گواهى دهد و « 14 » در
--> ( 1 ) - از « و از بلاها برهى . . . » ندارد ( 2 ) - غصها ( 3 ) - بحرم ( 4 ) - + گفت ( 5 ) - « جواب داد » ندارد ( 6 ) - + بد ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - گواه ( 10 ) - چگونه ( 11 ) - بدان ( 12 ) - آورد ( 13 ) - + آنچه گفت قوله ( 14 ) - + تو ( 1 - ) سورهء يوسف / 26 ( 2 - ) سورهء يوسف / 26 ( 3 - ) سورهء ق / 19